راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

داستان مسافرت 1

1390/6/29 10:49
نویسنده : مامان ساناز
300 بازدید
اشتراک گذاری

دنیای زیبا

تاريخ 9/6/90 روزي كه ما راهي سفر شديم و مسافرتمون رو شروع كرديم از اونجايي كه من حدود يه 7 تا 10 روزي سر دردهاي مداوم داشتم و حالم اصلاً خوب نبود روزهاي دوشنبه و سه شنبه كارم شده بود دكتر رفتن تا متوجه شديم سينوزيت دارم و عفونت شديدي كرده و دكتر هم يك سري دارو و آمپول تجويز كرد و من هم شروع به استفاده كردن و از اونجايي كه هنوز معلوم نبود كه چه روزي عيد سعيد فطر باشه و ما هم منتظر بوديم كه چهارشنبه تعطيل است يا نه، همان روز سه شنبه از اونجايي كه احتمال مي داديم كه چهارشنبه عيد باشه همسرم يك سري كارهاي اوليه ماشين رو رفت و انجام داد .

من هم چون حوصله نداشتم وسايل رو آماده نكرده بودم بعد آخراي شب بود كه از طريق تلويزيون متوجه شديم كه چهارشنبه رو عيد سعيد فطر اعلام كردند و ما هم تا ساعت حدوداً 3 صبح داشتيم آماده مي شديم وسايل مورد نياز رو جمع مي كرديم بعد فردا اون روز كه صبح چهارشنبه باشه ساعت7:30 بود كه بيدار شديم و همسرم وسايل رو كم كم برد گذاشت توي ماشين من هم تو اين فاصله صبحانه رو آماده كردم و خورديم وقتي راه افتاديم ساعت 8:45 بود و اين ماجراي شروع مسافرت ما بود .

از اونجايي كه راميلا خانم جاش عوض شده بود  بيدار شد و تو راه همش بغل من نشسته بود بازي مي كرد وقتي خسته مي شد بهونه مي گرفت تا زماني كه بخوابه يعني چشمتون روز بعد نبينه تا خود تهران ديونمون كرد البته چون بچه است و خسته مي شد حق هم داشت. چون ما هم نمي خواستيم بياستيم و يكسره بريم تا زودتر برسيم بيشتر خسته شد فقط توي بروجرد ايستاديم تا خانم خانما يك ناهاري بخوره و استراحتي كنه يكمي راه بره تا كمتر بهونه بگيره، جاتون خالي وقتي بهش ناهار دادم حسابي نوش جان كرد و خوشش اومد كيف كرد حسابي هم بازي كرد يك ساعتي بروجرد بوديم .

ما راه افتاديم تا مرقد امام اصلاً نایستادیم، هواسمون به شارژ گوشيهامون نبود چون دقيقه به دقيقه باهامون تماس مي گرفتن تا بينن ما كجا هستيم و راميلا چكار مي كنه و حالمون خوبه چه اونهايي كه اهواز بودن و چه اونايي كه تهران بودن يه جورايي خيلي خيلي لطف داشتن بمون، ما هم از همه جا بي خبر شارژ گوشي هامون تمام شده بود و خاموش شدن، همه نگران و دلواپس شده بودن ديگه مجبور بوديم مرقد امام بايستيم تا يكي از گوشي ها رو شارژ كنيم تا آدرس جديد خونه مامان جون راميلا رو بپرسيم و بعد راه بيافتيم خلاصه ما ايستادنمون همانا 1 ساعت بعد راه افتادنمون همانا،ولي روي هم رفته خيلي خوب رسيديم چون ساعت 8 شب تهران بوديم، تا رسيديم دم درب خونه و ماشينو پارك كرديم و اسباب و وسايل رو برديم توي خونه ساعت 9:45 شب شد .

وقتي رفتيم توي خونه راميلا خانم بردم توي حمام و سر و ساماني دادم تا جون گرفت بعد شروع كرد به بازي كردن و بالا و پايين پريدن نمي دونست چكار كنه عزيز دلم حسابي توي راه خسته و اذيت شده بود .

زیبا

پسندها (1)

نظرات (1)

بابای مهرسا
30 شهریور 90 14:54
امدوارم همیشه لبتون خندون باشه